
مهربانم سلام.
اين صدمین نامه ی حامل تکه های قلبم است و تو صدمین بار است که خواب را از چشم های مبهوتم می ربايی.
یقین دارم که خورشيد نگاهت در رگهای خشک اين واژه های بی جانم جريان دارد.!
میتوانی مرا لمس کنی؟
لمس کن زندگی ساطور شده ام را و من را . . .
که در چک چک سلول هایم پیر میشوم!
بیا گره از اندوهم بگشا تا به برکت مشق های عشقی که برایت مینویسم بيتوانم گفتگوی گلهای رازقی را بشنوم و ترانه تنهايی نخلها نشنیده را از بر کنم!
دروغ می گویم!
به عزیزترین کسم تمام این ابراز احساساتم برایت دروغ است و تو هم میدانی ولی از آنجا که مهربانی چشم می پوشی و مرا با بدی هایم تنها نمیگذاری!
جای کسی در دلم خالیست و من هنوز نتوانستم آن گوشه را با تو پر کنم!
اگر از تو پر بود هرگز کاری نمی کردم که تو مرا از آن نهی کرده ای!
اما به جان پرنده های بی پناه چشمانم سوگند یخواهم دلم را وقف تو کنم!
شهامت گفتن یک یا علی را به من بده!
دلم یخ زده است! از این زمستان رهایی ام بخش . . .
به قافله کربلا بسپار اینبار که از حوالی دلم گذشتند مرا هم با خود ببرند وگرنه اگر دیر بجنبی و دستم نگیری سپاهیان یزید دلم را غارت می کنند . . .
میخواهم همه وجودم را وقف دستهاي مهربان تو کنم و به يک باره از پشت پرچين دغدغه های یومیه ام تا طعم شيرين سلام تو پياده بیایم!
آن قدر بیایم و خسته نشوم تا پاهاي تاول زده ام در مه فرو رود هیچ چیز نماند جز هیچ!
اما می ترسم مثل همیشه من بمانم و اين تپش واژه های بی زبان که دوست دارند حرف به حرف، خط به خط، سطر به سطر، دفتر به دفتر رد پای حضورت را بوسه بزنند . . .
باور کن میخواهم برای هميشه به ضريح چشمهای نجيبت و زیبایت دخيل ببندم همين!



با هر نگاهت
دفتر خالی چشم هایم را
خط به خط
صفحه صفحه
از قصه های شیرین
پر میکنی
سپس
لبخند که میزنی
تمام این قصه های شیرین و دلچسب را
به دنیای حقیقی ام
پیوند میزنی
میدانی ؛
من
روی بوم نقاشی ذهنم
فقط
چشمهایت را
با رنگ مهربانی همیشگی اش
کشیده ام
من
چشمهای قصه گویت را
ای مهربانترینم
می پرستم . . .
هوای ابری دلگیری فردا رو صد چندان میکنه!
خدای خوبم پس کی قراره بیاد؟


خورشید افروزم سلام!
میبینی؟!
مرا میبینی و دلتنگی هایم را؟!
. . .نازنینم ببین بلور اشكهايم، چه آرام بر چادر نمازم سقوط كرده اند!
آخر یاد تو در چشماهایم موج را به مبارزه می طلبد و طوفان را به آشوب دعوت ميكند!
یاد تو آرامش را به هم بستری ام می انگیزد . . .
آري، چشماهایم را در هاله اي از ابر مينگرم كه بی وقفه تر از ابر ميگريند . . .
دلتنگ سفرم!
و اين نهايت آرزويي است كه عنايتش را از تو كه خداي مهربان مني، از تو كه عطر عاطفه ي مني، از تو که مهر و ماه منی می طلبم!
مي دانم و باز ميدانم كه تو آرزوي بلندي و دست من كوتاه!
ميدانم كه تو در آسماني و من پايم به زمين، زنجیر شده!
اولین نگارا بگشای زنجیر های روح و تنم را!
میدانم که گاهي انگار ديوار جدايي بين ما تا كهكشان برافراشته است و خط وصل به تو در كنار افق و دور دست درياهاست!!!
می خواهم پرواز كنم و گويي هر وقت بر تارك ديوار آسمانم ميرسم ـ ب ي ه ي چ ات ص ا ل ي ـ
گویی به تالار سكوت وهم انگيز تنهايي و بي كسي و غريبانه ترين منزلگه هستی ام سقوط ميكنم. . .
دستم را بگیر و مرا به آسمان نامتناهی خودت ببر . . .
می خواهم پرواز کنم!
گاهي، شوق پرواز هست و قدرت پرواز نه!!!
سخت است ...
سخت است خورشيد من!
در انتظار طلوع درودت و ماندن. . .
پ.ن: به سفارش خودش
خودم
و آقای حیرانی عزیز.


سلام! حال من بهتر از حال تو نيست.
دلم که مي گيرد، با تو حرف مي زنم و اين تنها چيزی است که ديگران نميتوانند مانعی برای آن باشند. درست مثل فکرم و دغدغه هايم که کسی نميتواند آن ها را از من بگيرد!
امروز هم دوباره دلم هوای تو را کرده است. شايد اگر تو نبودی اين جاده های شب هيچ گاه به ترنم صبح ختم نميشد. به اين اشکهای بی صدا قسم که بدون خيال سبز نگاهت، خواب به چشمهای خسته ام نمی آيد.
باور کن بدون اشاره ای از جانب تو، هيچ نسيمی از کوچه باغ دلم عبور نميکند....
گاه بيقراري ها، به هر دری مي زنم تا بلکه نشانی از نگاه معصوم تو را بيابم. هر چند که خوب مي دانم که اين خيابان های شلوغ ، اين مردمان سر در گريبان و حتی همين درختان مغرور هيچ نشانی از مهربانی تو را ندارند.
تو را بايد در زمزمه های رود و در ترنم يک باران صبحگاهی حستجو کرد. شک ندارم که هر چشمه يک نکته از زلالی دل تو را به همراه دارد.
تو را مي شود در رويای جنگلی از ستاره يافت وقتی که نورانی تر از همه خود را نشان ميدهی و از دور دستها دست تکان ميدهی.
راستی ! "حال من خوب است... اما تو باور نکن!" ديگر عرضی ندارم.


سلام. حال من خوب است.
زیر ایوان نشسته ام و سر بر زانوان خاطرات گذاشتهام؛ اما از تو چه پنهان که تشویش و دلواپسی به جانم رخنه کرده است. بغض های بیمقدمه، در گلوی کلماتم ریشه دواندهاند. صدای پای قطرههای باران را میشنوی؟
دست خودم که نیست اشکهایم را در ترمهای از نگاه مخملین تو پیچیدهام.
می گویند همه عاشقان جهان دلی نازک دارند. دل نازکتر از تنهایی ماه.
حالا ولی مثل ماه در مه فرو رفتهام. مرا که میشناسی! سهشنبه در مه فرو میروم و پنجشنبه بیرون میآیم.
خوشا به حال تو که سنگها را هم عاشق کردهای. رودها را به رقص آوردهای. نخلهای جوان که جای خود دارند، تاکهای پیر را هم مست میکنی.
عزیزترینم!
غروبها و شبهای بیماه، میگذرند اگر دلتنگیها رخصت دهند
... و روزی خواهد رسید که خورشید بر شانههای من هم طلوع میکند. همین.


می خواهم پرنده نگاه تو را از پشت پنجره ای بنگرم که بر اطرافش پیچک های ابدیت پیچیده است!
می خواهم تو را در سپیده دمی شبنم گیر در خم سجاده ای ملاقات کنم و گلهای زندگانیم را در عطر میخک بار گیسوانت پرپر سازم!
می خواهم با قطره اشکی از معراج چشمت نزول کنم و سایه وار در حاشیه مژگان هایت ناپدید شوم!
مرا با کرشمه ای دیگر بیافرین!
مرا بار دیگر از گوشه نگاهت آغاز کن!
بگذار جنون بی نهایت من، در زنجیرخانه زلفت به اسارت افتد و آخرین بقایای زمینیم در آسمان نگاهت خاکستر گردد . . .
بگذار . . .


اغلب اوقات فکر می کنم که هنوز خودم را خوب نمی شناسم!
گاهی مهربانم!
گاهی قلبم سرشار از حسی است که نمی شناسمش و خوب است، حتی اگر توام با غمی مبهم باشد!
گاهی می خواهم گریه کنم. . . گریه کنم. . . گریه کنم. . . اما نمی دانم چرا؟
گاهی بسیار شادم و نمی دانم چرا؟
گاهی تشویش.
گاهی آرامش.
گاهی شاد.
گاهی غمگین.
گاهی رها.
گاهی گرفتار.
گاهی . . .
گاهی. . .
خیلی عجیب است!
شدیدا احساس می کنم نمی دانم که هستم؟
گمان کنم چند وقتی است که تحمل کردن من برای دیگران دیگر کار آسانی نیست!
دقیقا نمی دانم از کی اینطور شده ام؟
اصلا شاید از ابتدا همین طور بوده است! و من تازه فهمیده ام!
گمان کنم تو مرا در آغوش گرفته ای و قاه قاه به ریشم و احساسات ابلهانه و کودکانه ی نجوای بی نمک می خندی!!!
می دانم هیچ گاه نمی گذاری نجوای تنهایت جاهایی برود که نباید برد!
هرچند که این نجوای بی تربیت، بد بوده و ناسپاس!
هرچند که بارها در بین گریه هایم فریاد زدم که تو حرفهای مرا نمی شنوی!
حتی گاهی از روی نادانی و کوته فکری لحظاتی شک کردم که . . .
ولی شما مرا در آغوش گرمت فشردی . . .
و من فریاد زدم . . .
و بلند تر فریاد زدم . . . – به قدری بلند که حتی نزدیک بود حنجره ام پاره بشود!-
ولی تو مرا صمیمانه تر در آغوش امنت فشردی!!!
آه خدای قشنگم!
لطفا مرا ببخش!
می خندم!
به آنچه بر من گذشته است. . .
فکر می کنم، نه! یعنی مطمئنم و می دانم که او مرا در بر گرفته ای!
وقتی فکر میکنم که اگر تو نبودی من هم نجوا نبودم!
_ باز هم از آن فکرها کردم! مگر میشود کسی که نباشد فکر کند؟! _
شاید هنوز خیلی کوچکم!
آری کوچکم! و ضعیف! و جاهل! – اصولا تمام بدبختی ها و کمبود های آدمها از جهل است _
خدای مهربانم!
نجوا هنوز خیلی کوچک است!
کوچکم برای تنها ماندن!
کوچکم برای تنها رفتن!
کوچکم برای تنها ادامه دادن . . .
و تو بزرگی برای تنها نگذاشتن!
میدانی کوچک بودن خیلی خوب است؟
_ حیف که شما اصولا نمیتوانید این احساس ها را درک کنید! حتی اگر بخواهید!_
حالا میدانی چرا کوچک بودنم را دوست دارم؟!
چون خیالم راحت است که تو همیشه هستی! و مراقب منی!
قلبم را دوست دارم . . .
چون هنوز به آن سر می زنی!
تو را دوست دارم اما دیگران را هم . . .
وقتی به خودم می نگرم
حسودیم می شود که کسی را که دوستش دارم ، او دیگری را دوست بدارد!
که اگر خدای نکرده زبانم لال به اندازه ی من باشد، آن وقت دیوانه می شوم!
و اگر بیشتر باشد که دیوانه تر می شوم! _ خیلی دیوانه! شاید جانی!_
پس اصلا عاشق خوبی نیستم و نمی شوم!
هیچ کس گفته بود شما چه همه عاشق خوبی هستی؟!
مرا دوست داری و من کس دیگری را دوست دارم . . .
و تو از من دلگیر نمی شوی!
و همیشه با منی . . . همیشه ی همیشه!
به جان خودت حیف است که عاشق تو نباشم!
خدای عزیزم هنوز مرا دوست داری؟! _ پاسخ معلوم است، این سوال صرفا پرسش استفهام انکاری بود!_
بعضی چیزها را خیلی کم درک می کنم!
ولی کاش همین کم ها را این قدر زود فراموش نمی کردم!
مثلا فهمیده ام که اگر فقط یک نفر هم باشد که من را دوست داشته باشد!
_ به هرشکل . . . حتی اگر ابراز محبتش آن طورها نباشد که دل من می خواهد _
من باز هم خیلی خوشبختم . . . خیلی خوشبخت!
حالا اگر آن یک نفر تو باشی که فوق العاده خوشبختم!
این را زمانی می فهمم که بدانم می شود محبتت را برای همیشه از دست داد!
حالا شما لطف کردی و قبلش به من فهماندی!
یا مثلا می دانم که تو همیشه مرا در آغوش گرفته ای!
و همیشه بهترین ها را به نجوایت هدیه می کنی!
اما من بیشتر وقتها یادم می رود که از هدیه هایت تشکر کنم. . .
و گاهی بدتر!
از آن ها شکایت هم می کنم!
نمی خواهم بدانم دلیل آنچه تا کنون بر سرم من گذشته است چیست؟
نمی خواهم بدانم حکمتش چیست؟
فقط می خواهم از شما سپاسگزاری کنم!
به خاطر بودنت!
به خاطر همه چیزهایی که یادم هست و نیست!
به خاطر اینکه خدایی به خوبی تو دارم!
به خاطر اینکه حوصله ات از حرف های مزحکم سر نمی رود!
به خاطر اینکه آن قدر مرا دوست داری که هنوز به قلبم سر می زنی!
و فراموش می کنی که می توانی
به خاطر رفتارم
نجوای کوچک را به حال خود رها کنی . . .
و بروی . . .

![]()
با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکان های دل !
ای ساحل آرامش !
با توام ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیف های آفتابی !
ای کبود ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم
ای نمی دانم ! هر چه هستی باش ! . . .


مرا به زمینه آبی چشمهایش دعوت کرد
به پاس نخستین شکوفه های لبخندش به ایوانهای غنچه گرفته آوازش بردم و در کناره آرامش رهایم کرد تا آفتابگیر نگاهش را بنگرم . . .
او مرا به سمت طراوتش بردبه شکرانه پرنده های بی آرام تبسمش که به لانه های اشتیاق باز میگشتند و پرده های مات نگاهم را کنار زد و تمام تماشایش رانثار کودکان حیرتم کرد . . .
او مرا به ابدیت گذرا و جاودانگی کوتاه خود برد . . .
در دستم جوانه های بی پایان نشاند و در مردابم آرامشی طوفانی انگیخت.
و با آوایی که از هیچ سو می آمد صدایم زد:
. . . فرشته خاکی! . . .
و صدایم زد: اندوه بیا. . .
دوستان عزیزم سلام
به خاطر غیبت طولانی که داشتم ببخشید.
وبلاگ دیدار یار در شرایط خاصی به وجود اومد شرایطی که باعث شد نوشته ها و علایق شخصی خودم رو که همیشه جاشون توی دفترم بود به اینجا منتقل کنم حالا هم تصمیم گرفتم دوباره برگردم سراغ همون دفتر قدیمی و احساساتم رو برای خودم نگه دارم!
من هستم اما اینجا نه . . .
دوستتان دارم



قصه ی شیرینی است
کودک چشم من از قصه تو میخوابد
قصه نغز تو از غصه تهی است
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
باز هم قصه بگو . . .


کاش می شد مثل پیچک قد کشید
تا لب حوض خدا در دور دست
کاش می شد روشنی هارا چشید
کاش در افکار اندام درخت
فکر خشکیدن نبود
کاش می شد با درختان سبز شد
با رختان حرف زد
گرچه آبی نیست لیک
با نم چشمان ابر
از زمین روئید و رفت
تا لب پرچین عشق
در حیاط فکر من، یک ستون چوبی است
رو آن فانوس سردی منتظر
دختری را تکیه گاست
وای پس کی انتظار می شود دیدار یار؟
می شود وقت وصال؟
................
یک بیابان اشک و شور
تا تو ای رمز عبور
تا کجا باید گریخت؟
از سیاهی های شب؟
لحظه های داغ تب؟
لیک باید زود رفت
آب خورد از آب حوض
مثل پیچک قد کشید . . .
*شعر از خودم







